یـ ـک آدمـ ـ
دراکولایی در من شروع به نشخوار کرده است
یـ ـک آدمـ ـ
دستانم سفت میشود وقتی مرا می کشی . . .
یـ ـک آدمـ ـ
هر شب در این خاطره ها با نگاهت تصادف کردم
یـ ـک آدمـ ـ
خون دل خوردن خود عادتی است شاعرانه
یـ ـک آدمـ ـ
اینجا دیگر سخنی در باب [ عشق ] نیست ؛ در اینجا نشانه های یک دوست داشتن دیرینه به چشم می خورد ؛ حرف هایی که هر چه مربوط به اوست در هاله ای از نور در داخل نوشته ها درخشان می شود . [ اینجا آخر خط سفید است ، چند سانتی متر آنور تر سیاهی است ؛ آهسته قدم بگذارید ] . !
یـ ـک آدمـ ـ
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
یـ ـک آدمـ ـ
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم