✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، «حفظ» کنی ،تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند ... خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو ... آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند که گویی ... قرآن همین الان به ایشان نازل شده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزها شب شد و شب ها همه بی دوست سرآمد ... چه خبر بود که از هرکه به جز او ،خبر آمد؟ ... گله از دوست ندارد پَرخونین من ،آری ... سنگ، سنگی است که از بخت سیاهم به پر آمد ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس ... نتوان کرد ز بی دردی «شیرین» فریاد ... کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است! ... عشق در جان کسی ریختن است ! ... کار فرهاد بر آوردن میلِ دلِ دوست ... خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن ... خواه با کوه در آویختن است ... رمز شیرینی این قصه کجاست؟ ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
قلــبهای پـــاک ... از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــرند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نفست چون باران ... دل من تشنه ی باریدن ابر ... دل بی چتر مرا مهمان کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کلمات با چهار قافیه و چهارهزار ردیف, مرا قضاوت می کنند ... در مرکزی که حاشیه بود مناقصه ای ناتمام ماندم ... زندگی ام سفری سریع میان نقشه ها تدبیری تاریخی در مدارِ شکست ... چه فکر می کردم وقتی که اسمم از بی نامی ی نامم ... بی نام و بی کلام می شد؟ ... ! (سهراب رحیمی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
شاید درد من، دلیل خنده کسی شود؛ اما ... خنده ی من، هرگز نباید باعث درد کسی شود ... ! «چارلی چاپلین»
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنگول را که خوردی ... لااقل از لباس میش بیرون بیا ... قصه ات عجیب تکراریست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 20 ساعت و 6 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن