✔ عـلـ[بابا]ــی
Redwood Tree, California by Michael Nichols
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاهَت ... بذر محبت در دلَم پاشید ... رنگ زردم را ببین ... فصل درو نزدیک است ... ! [ ناصر رعیت نواز ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
فقط یک سئوال پرسیده ؟ ... [ بدون هیچگونه پیشداوری ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه آرزو می کردم ... روزی دادِ خود به شهریار بَرَم ... و اینک او اینجاست ... داد از او به کجا بَرم؟ ... ! [ "مرگ یزدگرد" / بهرام بیضایی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک روز میرسد که ... دیگر جایی نیست ... تا از خودت به آن ... فرار کنی ... ! [ هنگامه هویدا ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
لیلی قصه اش را دوباره خواند ... برای هزارمین بار ... و مثل هر بار ،لیلی قصه باز هم مُرد ... ! [ عرفان نظرآهاری - مینیاتور زیبای استاد فرشچیان ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر شکوه پروانه را ندیده بودم ... همیشه در پیله ای که ساخته بودم از تو، می ماندم ... و فکر می کردم دنیا بیرون از این تار و پود فشرده چقدر تاریک است ... حالا که پروانه ام ... در هر پروازی فکر می کنم که ... حق با من بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از رفتن بمان ... دستت را به من بده ... که در امتداد دستانت بندی است برای آرامش ... ! (نزار قبانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگران سر مست در آغوش جـانان خـفتـه اند ... آنکه بـیدارست هر شب مرغ شبـگیر است و من ... گفـتـه بـودم زودتـر در راه عـشـقـت جـان دهم ... بـعد از این تـا زنده بـاشم عذر تأخـیر است و من ... ! (ایرج میرزا)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن