✔ عـلـ[بابا]ــی
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سالها بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم ... قرار نبوده یکی از اینجا و یکی ازآنجا ، صورتک زرد به نشانهی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستند ... چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همینقدر میدانم که اینهمه “ قرارنبوده ” ای که برخلافشان اتفاق افتاده ، همگی مان را آشفته و سردرگم کرده … آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم ... از هیچ چیز راضی نیستیم ... اما سر در نمیآوریم چرا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق میخواهم از آنسان که رهایی باشد ... هم از آن عشق که منصور، سرِ دارش برد ... عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ ... که به عمری نتوان دست در آثارش برد ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست ... جور تو از آن کشم که روی تو نکوست ... مردم گویند بهشت خواهی یا دوست؟ ... ای بی خبران بهشت با «دوست» نکوست ... ! (ابوسعید ابوالخیر) / خوب میدانم که مکرر شنیدهاید ... این قصه نیز چون عشق ، روایت مکررش نکوست ! /
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو مولام خوانند و صدر و کبیر / نمایند مردم به چشمم حقیر / نه منعم به مال از کسی بهتر است / خر ار جُلِ اطلس بپوشد خر است / سخن ماند از عاقلان یادگار / ز سعدی همین یک سخن یاد دار / گنهکار اندیشناک از خدای / به از پارسای عبادت نمای / ... ! ((بوستان))
✔ عـلـ[بابا]ــی
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ... هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاره زیبای زن ایرانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از جان طمع بریدن ،آسان بود ولیکن ... از دوستان «جانی» ،مشکل توان بریدن ... فرصت شمار صحبت ،کز این دو راهه منزل ... چون بگذریم دیگر ،نتوان به هم رسیدن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهم نیست ایرانی باشی یا خارجی ... مسلمان باشی یا غیر مسلمان ... سفید باشی یا سیاه ... زن یا مرد ... مهم ایناست که انسان باشی ... هر جای دنیا که هستی ... واگر بودی ، بدان در محضرش هستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ... اگر این آسمان در هم نمی ریزد ... بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و ... طرحی نو در اندازیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 3 ساعت و 46 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن