✔ عـلـ[بابا]ــی
به سراغ من اگر میآئید ... لطفاً ؛ سر راهتان ... سراغی ازدیگران هم بگیرید ... ! [ ثواب دارد ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کجایی مارال من؟ ... چشمانت در انبوه کدام پهنه پر ستاره پرسه میزنند؟ پندارت در کدام بادیه سر پرواز دارد؟ ... چه سازم از دست تو، مارال؛ که اگر عزیزتر از جانم نبودی ، می گفتمت که به خانه ما بدشگون آمدی ... ! مایه آوارگی ، ای مایه آوارگی من، مارال! حال اما، اگر هم از هر ستاره خنجری بر من ببارد، روی بر تو ترش نخواهم کرد ... قدمت مبارک! به خانه خود خوش آمدی ... ! [کلیدر]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مخند ای نوجوان ،زنهار بر موی سپید ما ... که این برف پریشان بر سر هر بام میبارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ازل پرتو حُسنَت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد / جلوهای کرد رُخَت دید ملک عشق نداشت / عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ببار ای ابر بهار ،با دلُم به هوای زلف یار ،داد و بیداد از این روزگار ،ماهُ دادن به شبهای تار ... ای بارون ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Roman Ruins, Tyre by Bethune Carmichael
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید ... تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم ... ! [ جبران خلیل جبران ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سرانجام ... رُند شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شبها ،از سر بی خوابی ... برای خودم قصه مردی را میگویم که ... روزگار در سی و پنج سالگی ... به انبوه ریش سفیدش میخندد ... ! [ع . رضایی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم ، دوباره برخيزيم ... ! [ صدبار اگر توبه شكستي ... باز آی ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 2 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن