✔ عـلـ[بابا]ــی
آدمی ناتوان ترین موجود جهان است، بویژه در برابر خودش ... و هیچ کس بهتر از خود انسان نمی تواند خودش را فریب دهد ... ! [هر کس نیمی از عمرش را در فریب دادن خود تلف می کند] [ابراهام لینکلن]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافیک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سیب ،از دستهای من بالا می رود ... چراغ ،از چشمهای تو ... چراغ را خاموش کن ،سیب را به تو می دهم، گاز بزن تاریکی های روحِ مرا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافیک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جان جهان! دوش کجا بودهای؟ / نی غلطم در دل ما بودهای / آه که من دوش چهسان بودهام! / آه که تو دوش که را بودهای! / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را ... گردبادهای فراموشی حرمت نمی شناسند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فتوای عشق ... ! [محمدعلی بهمنی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
یادِ آن روز که از همتِ بیدارِ جنون / زین قفس تا سر کویت پَر پروازم بود / خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت / پیش این اشکِ زبان بسته که غمازم بود / ... ! [شفیعی کدکنی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلسله ی موی دوست، حلقهی دام بلاست / هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست / گر بزنندم به تیغ، در نظرش بیدریغ / دیدن او یک نظر، صد چو منش خونبهاست / ... ! [سعدی - مینیاتور زیبای استاد فرشچیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonlit Canoe, Allagash River by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
چند خاطره ... زیر غبار دوست داشتن ... ! [محمد خرم]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند / وان که اين کار ندانست در انکار بماند / اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن / شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل شکفته ! خداحافظ . اگر چه لحظه ی دیدارت / شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود / من و تو آن دو خطیم آری- موازیان به ناچاری- / که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود / ... ! [حسین منزوی - از مجموعه ی "با عشق در حوالی فاجعه"]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا مِهر سيهچشمان زسر بيرون نخواهد شد / قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد / مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینهْ حافظ / که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگخون نخواهد شد / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 43 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن