✔ عـلـ[بابا]ــی
ماهي روشن چشمم آيا ... باز در چشمه شفاف دلم خواهد خفت؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه ... بر شانه های خسته ام دستی کشیدم ... بر شانه هایم انگار جای خالی چیزی ... چیزی شبیه بال احساس می کردم ... ! (قیصر امین پور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوا با بوي باران در هم آميخت ... ستاره روي پلک مادرم ريخت ... پرنده پر کشيد و دست باران ... صداي هق هق تلخي بر انگيخت ... ! (فریبا شش بلوکی - کتاب من و شمع)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم ... به اندازه ی غم تو را دوست دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و من ... به پشت گرمی تو، قد می کشیدم از دل تاریکی. در جذبه های رفعت ... هرگز مگر کسی ، به آوار، اندیشه کرده بود؟ ... که ما ؟ ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
قصه ی عشق بگوش من دیوانه چه خوانی/ بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم/ گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان/ دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم/ زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی/ بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعثت حضرت محمد (ص)، تفسیر چگونه زیستن برای انسان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شیشه ی پنجره را باران شست ... از دل من اما ... چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟ .... ! (حمید مصدق)
✔ عـلـ[بابا]ــی
و من این گیاه تنها ،به گلی امید بسته ، همه شاخه ها شكسته ... به امیدها نشستیم و به یادها شكفتیم ... گل من تو راز ما را به كدام دیو گفتی؟ كه بریده ریشه مهر و شكسته شیشه ی دل ؟ ... که در آن سیاه منزل، به هزار وعده ماندیم و به یك فریب خفتیم ؟ ... ( م.آزاد )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 3 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن