✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Koala by Trevor Keyler )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Boab Trees, Kimberley by Theo Allofs/Corbis )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما در عتاب تو می شکوفیم ،در شتابت ... ما در کتاب تو می شکوفیم ... در دفاع از لبخند تو ... که یقین است و باور است ... دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دل چو حقیقت جهان هست "مَجاز" / چندین چه خوری تو غم از این رنج دراز / تن را به قضا سپار و با درد بساز / کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز / ... ! (حکیم خیام نیشابوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگار ... خـــــــواب هم که باشی ... آدم ها تــــعبیرت می کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به حسرت نام هم با شور بردیم ... به زخمه زخمه ی تنبور بردیم ... به هر کوهی رسید آن کوهِ دیگر ... من و تو "ما" شدن را گور بردیم ... ! "شهراد میدری"
✔ عـلـ[بابا]ــی
دانی که تورا خدا چرا داده دو دست؟ ... من معتقدم که اندر آن سری هست ... یک دست به کار خویشتن پردازی ... با دست دگر زدیگران گیری دست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاربر گرامی : تا چند ساعت آینده ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در بندها بس بنديان ، "انسان" به "انسان" ديده ام ... از حكمبر تا حكمران ، "حيوان" به "حيوان" ديده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه ما ... فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم ... که جهان را بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم ... ! (سید علی صالحی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق / خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو /آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکاسی در لحظه مناسب ... ! (8)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 4 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن