✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا چشمیست خونافشان ... زدست آن ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دور نیست ... روزی که "به رویایت که هنوز با من است حسادت خواهی کرد" ... روزی که دیگر ... هیچ نشانی از من نخواهی داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکاسی در لحظه مناسب ... ! (10)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی زیباست ای زیبا پسند ... زنده اندیشان به زیبایی رسند ... آنقدر زیباست این بی بازگشت ... کز برایش می توان از جان گذشت ... ! (سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي دل شيداي ما، گرم تمنّاي تو / کي شود آخر عيان طلعت زيباي تو / گر چه نهاني ز چشم، دل نبود نااميد / مي رسد آخر به هم چشم من و پاي تو / نيمه ي شعبان بود روز اميد بشر / شادي امروز ما نهضت فرداي تو / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی / من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم / جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من / من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم / ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستم را ... مثل یک درخت پر شاخ و برگ به آسمان میگیرم وابرها را تماشا میکنم ... شتری در میان غرشها میدود و میدود و میدود ... تاقبل از درآمدن آفتاب به افق برسد ... ! (رنگ قایق ها مال شما / اورهان ولی/ ترچمهی شهرام شیدایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Cave of Crystals, Mexico by Carsten Peter,
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیال خال تو به خاک خواهم برد ... که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز ... میان عاشق و معشوق هیچ هایل نیست ... تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 6 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن