دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
سینهام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است / این نفس نیست که بر میکشم از دل، دود است / دل ندانم ز خدنگ که به خون خفت؟ ولی / اینقدر هست که مژگان تو خون آلود است ... !/ [ یغمای جندقی]
به یاد رفتگان و دوستداران / موافق گرد با ابر بهاران / چنان بیرحم زد تیغ جدایی / که گویی خود نبودهست آشنایی / چو نالان آمدت آب روان پیش / مدد بخشش ز آب دیدهی خویش ... !/ [حافظ]
درآ که در دلِ خسته توان درآید / باز بیا که در تنِ مرده روان درآید / باز بیا که فُرقتِ تو چشم من چنان در بست / که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز ... !/ [حافظ]
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم / ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو / پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟ / تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو؟ ... !/ [م.بهمنی]
عین شیرین شست و شویی ده، تن ِ بی تاب را / تا که از یک گوشه، چشمانم بپاید آب را / مثل لیلا گاه گاهی زیر لب شعری بخوان / شاعران تازهای تقدیم کن اعراب را ... !/
هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر / هرچه دل رنجیده تر سوز جدایی بیشتر / هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر / هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر / ... !
شیشهی می دور از آن لبهای میگون میگریست / تا دل خودرا دمی خالی کند، خون میگریست / دوش بر سوز دل من گریهها میکرد شمع / چشم من آن گریه را میدید و افزون میگریست / ... ! [هلالی جغتایی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 23 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن