✔ عـلـ[بابا]ــی
خلوتی داریم و حالی , با خیال خویشتن / گر گذاردِمان فلک حالی به حال خویشتن / ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست / عالمی داریم در کنج ملال خویشتن / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sunset in Antibes Photo and caption by gaetan mariage
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی میرسد که دیگر از خدا ... نه پول میخـواهی، نه خانه میخـواهی نه کَس و کار ... یک موقع هایی هست که فـقط دل خوش میخواهی ... فـقط ... یک دل خوش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست / با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست / امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است / چون دست او به گردن و دست رقیب نیست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جای مردان سیاست ... بنشانید درخت ... تا هوا تازه شود ... ! [شعر و نقاشی سهراب سپهری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Shenandoah Valley, Virginia by Medford Taylor
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ski Lift, Taos, New Mexico Photograph by Sherri Lunte
✔ عـلـ[بابا]ــی
تماشا دارد افتادن ز چشم مردمان وقتی ... که عینک مست می گردد از آن بالا نشینی ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephant Nature Park, Chiang Mai by Jeff Gear
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lightning, Oklahoma by Mitch Dobrowner
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید / نمیرسید به رغم چراغ، دید به دید / دری گشوده نشد قفل روزگار شکست / دل تمامی این شهر را کلید کلید / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم / لبخند خوشش به حور و رعنا ندهم / گر یاد کند مرا هر از گاهی چند / گرد رخ وی به چشم بینا ندهم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرندگان هستند، تا من و تو برایشان دانه های کلمات بریزیم ... پرندگان هستند، تا من و تو ... «عشق» را فراموش نکنیم ! ... / [عمران صلاحی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن