✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم / سعادتي ست تو را داشتن که من دارم! / کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟ / برای غربت تلخی که در وطن دارم؟ / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوش بود گر محک تجربه آید به میان ... تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ... ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست ... عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
by Ilya Naymushin, Reuters In -4-degree-Fahrenheit (-20-degree-Celsius) weather, a member of a winter-swimming club wades in the Yenisei River, in Krasnoyarsk, Russia
✔ عـلـ[بابا]ــی
سیر نمیشوم ز تو ،ای مه جان فزای من / جور مکن جفا مکن ،نیست جفا سزای من / با ستم و جفا خوشم ،گر چه درونِ آتشم / چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا عاشقان به بوی نسيمش دهند جان / بگشود نافهای و درِ آرزو ببست / شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو / ابرو نمود و جلوهگری کرد و رو ببست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر سو كه دويديم همه روی تو ديديم / هر جا كه رسيديم سر كوی تو ديديم / هر قبله كه بگزيد دل از بهر عبادت / آن قبله ی دل را خم ابروی تو ديديم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل روشنی دارم ای عشق / صدایم کن از هر کجا می توانی / صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران / صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن / صدایم کن از خلوت خاطرات کبوتر / بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست / بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد / بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد؟ / ... ! [محمد رضا عبدالملکیان ☼ نقاشی زیبای رنگ روغن، اثر استاد محمد سعید معطریان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر شب ... شاباش ماه ،یك مشت پولك نقرهای است ... برای كودكان سر به هوای همین كوچه ... ! [محمدرضا عبدالملکیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
در رهگذری چشم تری داشتم امروز / در سینه بلای دگری داشتم امروز / در بزم وصال تو دلم غرقه به خون بود / گفتی ز وداعت خبری داشتم امروز / از پای عزیزت سر بی قدر جدا شد / در پای اجل کاش سری داشتم امروز / می رفتی و در دیده ی حسرت نگر افسوس / اشکی که ندارد ثمری،داشتم امروز / از قصه ی خویشم خبر این است که دانم / در رهگذری چشم تری داشتم امروز / ... ! [پژمان بختیاری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ivanhoe Reservoir, Los Angeles Photograph by Gerd Ludwig
✔ عـلـ[بابا]ــی
راز تو نهان چگونه دارم / کاشکم همه آشکار دارد / چندين غم بي نهايت از تو / عطار ز روزگار دارد / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن