✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت / مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت / مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم / مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای زندگی تــن و توانــم همه تـــو / جانی و دلی، ای دل و جانـــم همه تو / تو هستی من شدی، از آنــی همه من / من نیست شدم در تو، از آنم همه تو / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح / بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب / بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند / خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در انتهای روز، امروزم را به باد خواهم سپرد ... و امشب را کنار پنجره بیدار میمانم ... میدانم که بامداد ... امروز دیگری را با خود می آورد تا من ... دوباره آن را بسپارمش به باد ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دست هامان ، نرسيده است به هم ... ! [فریدون مشیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مدتـــهاســـت دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد ... تــو بیـــــــا و مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن ! … /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Kayakers, Maui by Ron Dahlquist
✔ عـلـ[بابا]ــی
Mount Pirchiriano (Italy) by Stefano De Rosa
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonset, California by Peter Essick
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wild Stallions, Wyoming by Chris Gimmeson
✔ عـلـ[بابا]ــی
Grazing Horses, Mongolia by Eric Kruszewski
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیهُده بر درندگان، نسبت شرّ چه می دهی؟ ... کاین همه فتنه در جهان، غیر بشر نمی کند ... ! [مهدی سهیلی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن