✔ عـلـ[بابا]ــی
من لابه لای زیبائیت دنبال خدا میگردم ... خوابم میبرد پای بهانه های نیامدنت ... و صبح قبل از بیدار شدنم ... رفته ای با یاداشتی که: دیگر برنمیگردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا ببخشيد منتقدان عزيز ... ! اگر قواعد ظريفتان را رعايت نميكنم ... اين روزها همه قافيه را باختهايم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
يك ني لبك به من بدهيد با چشم هايي سياه ... رودخانه و ماه هم ... يك شهر به من بدهيد با دو خيابان ِ موازي ... بازيگرانش تنهايي ... و يك برگ هم مي خواهم با يك جفت كفش راحتي ... فرهاد و كولي ها را هم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اطلاع یا گناهی ندارم ... باید به بندگان مختلف خدا رجوع و سلام کرد ... بعد از آن ها پرسید: به کدام یک از منظومه های شمسی علاقه دارند ... من یا علیه من؟ ... ! ( آنا شکراللهی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
چقدر افتادن خوب است ... زمین خوردن و راههای دوباره پریدن ... و به تو رسیدن ... به تو که چقدر از مسیر گمراهی من شیطان می آی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از آن گذرگاه خوش منظر امروز ... چند مادر بزرگ پیر مانده اند ... که همیشه بوی پماد می دهند ... ! و هیچ کس باور نمی کند ... آنها همان دخترانی هستند که روزگاری به یک نگاهشان ... دلمان می لرزید و زانوهایمان مثل ژله شل می شد ... ! (عباس صفاری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه ... بی ترانه، بی بهانه ... شایدم،گم کرده خانه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیراهن ها ،پیراهن هایی که باید سنگسار شوند ... رویاها ،رویاهایی که دست از پا خطا کرده اند ... و مردگانی که تنها یک بار پایشان لغزیده است ... حالا برویم فاتحه مان را بخوانیم ... وخودمان را در سطل بازیافت بیندازیم ... ! (مریم اسحاقی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گودال گور ... پر و خالی ... سایه ی عابران !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیچکی که کاشتی ... بالا آمده ... تا پنجره ی اتاق من ... او !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پسرك كلاهش را برداشت ... و هرچه دست توي آن چرخاند ... لبخندي پيدا نكرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای حلقم ... کمی آب ،کمی خواب ... کمی پرنده با صدای بسته ،کمی باز ... از مرز بگذریم ... رمز عبور در رگ های من است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از خشکی هایش دل بریده ام ... مرا به آب جهان بمیران ... تا مرگ زندگی کند در رگ های مکنده ای که از درون این رود میگذرند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آسمان یک بار دیگر خنده کرد / عشق ما را باز هم شرمنده کرد / آسمان رقصید و بارانی شدیم / موج زد دریا و طوفانی شدیم / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 6 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن