✔ عـلـ[بابا]ــی
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام ... آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام ... چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک ... خويش را در نقش پای خويشتن گم کرده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من درد تو را زدست آسان ندهم ... دل برنکنم زدوست تا جان ندهم ... از دوست به یادگار دردی دارم ... کان درد به صدهزار درمان ندهم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما خلوتِ رخوت زدهی مردابیم ... تصویر سرابِ تشنگی در آبیم ... عالم کفنی به وسعتِ بی خبری ست ... ای خواب ، تو بیداری و ما در خوابیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به پای خویش نخواهی که پای دار بیایم ... مگر که صبر کنی با خودم کنار بیایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
روز را خورشيد مي سازد... روزگارش را ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میز را چیدهام... غذا را کشیدهام... تا سرد نشدهام... زودتر بیا...میخواهم... یک دل سیر نگاهت کنم ... ! (شاهین جانپاک)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ... عقل می خواست کز آن شعله چراغ افزود / دست غیب آمد و بر سینهی نامحرم زد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اسب بخار چيست و چرا برای قدرت موتورها این اصطلاح به کار می رود ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانید ... فقط یه آرایشگر زنِ ایرانی می تونه درآمدی معادل یک فوق تخصص جراحی رو داشته باشه ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 8 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن