✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا ای دوست چون آیینه باشیم ... رها از خود رها از کینه باشیم ... بیا تا دست یکدیگر بگیریم ... بیا آیــینه در آیــینه باشیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی دلم را به شکوه قصر دلت میهمان کردی ... حالا که به حقارتِ کلبه ی تنگِ تنهائیم راندی؛ عجیب دل تنگم ... ! لااقل مگذار در وسعتِ این کویر ِ تهی مانده ... به جدالِ با دیوار خوگیرم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکس رخ ماه بر دل آب افتاد ... ازشوق لبش لبان آب ،آب افتاد ... ای مشک تو شاهد قضایا بودی ... دیدی که چگونه آب بی تاب افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عضویت معلمان در [!] بوک ممنوع شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بماند سالها این نظم وترتیب / زما هر ذره خاک افتاده جایی / غرض نقشی است کز ما باز ماند / که هستی را نمی بینم بقایی / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در اعماق آب ها ... ماهی ها هی آرام نفس می کشند ... آرام عاشق می شوند ... روی آب که بیایند ... همه چیز تمام می شود !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سازت را با بهار کوک کُن ... مرا با چشمهایت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چقدر توی اتاق اَت تنهایی باید عاشقی کنی؟ ... چقدر او همه چیز بشود و تو هیچ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنهایی یعنی ... اگه هزار بار هم از اول تا آخر لیست شماره های موبایلت رو نگاه کنی نتونی یک نفر رو پیدا کنی که باهاش درد دل کنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستهايت تکيه گاهم بود و نيست / عشق تو پشت و پناهم بود و نيست / حيف! آن وقتي که عاشق شد دلم / چيز سبزي در نگاهم بود و نيست / عشق اين سرمايه بازار دل / آب اين روي سياهم بود و نيست / ياد آن ايام مشتاقي بخير / عاشقي تنها گناهم بود و نيست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر سهم من از اين همه ستاره ... فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست ... همين انتظار رسيدن شب برايم کافيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سکوت دادگاه سرنوشت ... عشق بر ما حکم سنگيني نوشت ... گفته شد دل ها همه از هم جدا ... واي بر اين حکم و اين قانون زشت ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن