✔ عـلـ[بابا]ــی
تو از هر در که بازآیی ... بدین خوبی و زیبایی ... ملامتگوی بیحاصل ... تُرَنج از دست نشناسد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میان خاطرات من ، کمی بیا قدم بزن ... میان این دقیقه ها ، غم مرا به هم بزن ... تویی که در جواب من ، همیشه آه می کشی ... تن خمیده ی مرا ، شبیه ماه می کشی ... تو بهترین ترانه ای که از دلم نمی روی ... تو شعر صادقانه ای ، که جاودانه می شوی ... (رند تبریزی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از پی هر خنده آخر گریه ایست ... مرد آخربین مبارک بنده ایست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دعا می کنم ... وقتی امتداد جاده تررا به دورهای ناپیدا برد ... تمام آبهای عالم ... پشت سرت سرود بخوانند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
صدایش لطیف است ... نگاهش لطیف است ... دروغ هایش لطیف است ... خیانتش هم لطیف است ... و چه با لطافت در انکار ،ودر حقیقت استاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب شد و اشک خزان ، مردمک پنجره ها را شست ... وز پس پرده ی پنهان فراموشی ... مشعل یاد تو در خانه ی تاریک ، چراغ افروخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر عاشق ِ رویَت را سَرگشته همی خواهی ... حقّا که اگر از من سرگشته ترَت اُفتد ... خون ِ جگرم خوردی وَز خویش نَتَرسیدی ... آخر چه کنی جانا گر بر جگرت اُفتد ... گر تو همه سیمرغی از آه ِ دلَم می ترس ... آتش ز ِ دلَم ناگه بر بال و پَرَت اُفتد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قصر نمی خواهم ... باغ نمی خواهم ... تنها پنجره ای می خواهم ... رو به خوشبخت ترين کوچه ی دنيا ... که گاهی ،فقط گاهی تو از آن می گذری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو / جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو ... غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی / نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو ... تو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسم / که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنچه هستی ،هدیه خداوند است به تو ... آنچه میشوی ،هدیه تو به خداوند است ... پس ... "بی نظیر باش" ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن