✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا حیوان کند کاری ... که باز آرد پشیمانی ... ! ( 8 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا حیوان کند کاری ... که باز آرد پشیمانی ... ! ( 4 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
نقش منشی در فیلم های ایرانی: - آقای رییس من بهشون گفتم شما جلسه دارین ولی ایشون - اشکالی نداره، شما بفرمایید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد از زلزله حیف نون لباساشو برای کمک می فرسته ژاپن ... با یه بسته تاید براش پس می فرستن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به کودکانتان بیاموزید ... معاملات زمين و مسکن را جدي بگيرند ... همه که قرار نيست از دزدي به جايي برسند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهمه کاربرو ... اینقدر خلوت ؟ ... ! هووووووووووووووووووف
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا از ذهن نگاتیوها پاک نشده ایم ... جای مرا برای این عکس خالی کن ... اگر دیر شود ،روزی آنقدر لرزش دست می گیریم ... که هیچ سایبر شاتی هم نمی تواند بی چروک بگیردمان ... ! (سهیل نصرتی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتند : واجد شرایط ایم ،و ما در میهمانی گنجشک ها شرکت کردیم ... هیچ کس نمی داند آن صدای موهومی که درمن بود ... صدای باد نبود صدای تو بود ... و آغاز بلند آیه ها ... ازمن بود ... ! (نسیم جعفری)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 4 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن