✔ عـلـ[بابا]ــی
آداب میهمانی رفتن در طهران قدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دقت کردین ... ما ایرانیها وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه ... فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفته ام از یاد ... گفته ام با باد ... رمز زیستن را ... راز بودن را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با آرامشی بی مانند ،روشن و پرحرارت و زیبا ،روی صندلیش مردی تنها نشسته ... و آرام آرام فکرمیکند ،دلش شاید پر از سخن است ،سرشار راز های مگو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من گیاهی ریشه در خویشم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پنهان نمی کنم ،خانم ها آقایان ... من نیز می دانم که میوه در سوگواری طعم ندارد ... حرف اگر بزنیم حرف آوازهایی ست که ،زیر باران هم می توان خواند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند ... آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد ... آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آزردهام، آزرده از این عمر نفسگیر / این تهمتآلوده به بدنامی و تحقیر / بس خستهام ای شوق رهایی تو کجایی؟ / تا باز کنی از دل و دستم غل و زنجیر / آوار شدن وسوسهی روز و شبت نیست؟ / ای خانهی دیرینه که با من شدهای پیر / ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد ... که گوشواره گوش کر قضا کردم ... همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال ... ترا که جان مرا سوختی دعا کردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه شاعر بودند ... همه یِ یک کاسه سهم دو دهان بود و باغ پشت قَباله ی همه بود ... اَقاقیا بیشتر می ریخت بر رفتار ما ... سَرو کمی مینشست در سایه گاهِ من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه شاعر بودند ... قصابان غزل می فروختند و عشق رفتار گلی بود که از هر گلدان ،هر قرق بان به تساوی سر میزد ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
این کیست گشوده خوشتر از صبح ... پیشانی بی کرانه در من ... وین چیست که می زند پر و بال ... همراه غم شبانه در من ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن