✔ عـلـ[بابا]ــی
خدا کند پلاک را شهردار دست کاری نکند ... خیلی وقت است تو، با ،ۥارمَک و، خاطره و خنده های آبی ... هُری نریخته ای وسط حیاط ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و من چون یک کودک که دلخوش از آمدن اولین روز عید است ... همان گونه به وطن می اندیشم ... و به جنگ هایی که با هم داشتیم ،به آن « دام » هایی که به اسم و رسم عشق ورزی به روی برف « تزویر» از برای هم جا گذاشتیم ... و به آن تهمت هایی که به بهانه های زشت به هم زدیم ... و آن « مین» هایی که بر سر راه هم کاشتیم ... مین عشق و خیانت و گمراهی ... ! (برزان هستیار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
" آه تنهايي تنهايي ... تنهايي ِ عريان ... بوي آغوش تلخت با من است " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هفت پست امروزم در این گروه ، شعرهایی بود از یکی از دوستداران قیصر بنام ... ( فرشته پناهی ) !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دروغ / پرده ی افتاده ای بود در دستانتان ... ما اما زنان قبیله ی خود بودیم ... با دهانهای سوخته ... و روزهایی کافور ... ! (مهتاب کرانشه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستانمان هیچ وقت باور نمی کنند ... از پشت همین گوشی چه قول های بزرگی که میان دو شهر رد و بدل نمی شدند ... و نمی دانند قرار فقط کنار خیابان گذاشته نمی شود ... گاهی در حاشیه ی درد ، آرام ! ، قرار می گیرم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تونل عشق ، راه آهن رویایی بی نظیر در اکراین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست داشتیم هنوز گاو باشیم ... اما زیر پای سربازان افتادیم ... تیکه پاره که شدیم ،پرتمان کردند جلوی عکاسان و شاعران ... ما پوتین های بی مصرفی هستیم جا مانده در میدان جنگ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز هم گذشت وُ نیامدی ... ناشُکر نیستم ... فردا هم روزِ خداست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمامِ زندهگیام را اگر تاخت بزنم با چشمهات ... باز هم بدهکار تو اَم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نشستهای توویِ سینهاَم ... مثلِ تیرِ چندپَر ... ! نه میشود دَرَت آورد نه گذاشت که بمانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالا که رفتهاَم ... هر روز پشت پنجره میایستی و به « شاید دوباره برگردد! » فکر میکنی ... چه فایده ... ! هیچکس حتا به اشتباه دو بار به کوچهی بُنبست نمیرود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 22 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن