✔ عـلـ[بابا]ــی
دل نوشته های روی ماشین ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مژدگانی برای یابنده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آمد، به این امید که در گور سرد دل ... شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای ... او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق ... من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای چشم خسته دوخته بر دیوار ... برخیز و همچون کبوتر سبکبال ... خود را به هر کرانه رها کن ... با یادهای کودکی خویش ... مهتاب را به شاخه بپیوند ... خورشید را به کوچه صدا کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سپردم سینه را بر سینه کوه ... غریق بهت جنگلهای انبوه ... غروب بیشه زارانم درافکند ... به جنگلهای بی پایان اندوه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مست از شوق تو از عمق فراموشی ،راه خواهم افتاد ... باز از ریشه به برگ ،باز از بود به هست ،باز از خاموشی تا فریاد ... سفر تن را تا خاک تماشا کردی ،سفر جان را از خاک به افلاک ببین ... گر مرا می جویی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من امیدی را در خود بارور ساخته ام ... تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام ... مثل تابیدن مهری در دل ... مثل جوشیدن شعری از جان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عكس روز : امنیت عمومی درتهران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شرط دل دادن ،دل گرفتن است ... وگرنه یکی بی دل میشود ... و دیگری دو دل ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتی مداد پاک کن ... که به خاطر اشتباه دیگران ... خودشو کوچیک میکنه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دو چشم خسته من ... در این امید عبث ... دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است ... تو نیستی که ببینی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن