✔ عـلـ[بابا]ــی
عکسی از انفجار انبار مهمات پادگان تهران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سفر ... مرا از تو به هیچکجا نمیبَرَد ... پشت سرم آب نریز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو رفتهای من ماندهام و این طوطیِ دروغگوو ... ! که هِی تکرار میکند: دوستت دارم، دوستت دارم، ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غم ... ردِّ نگاهِ تو است ... در ازدحامِ خیابانها ... وقتی هیچ مردی ... من نیستم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک ** به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند ... ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد ... وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حيف از آن صداقتي که بود و نيست/ آن همه نجابتي که بود و نيست/ اي شکوه سبز تو براي من/ سايه حمايتي که بود و نيست/ يک صداي خسته در گلوي ني/ ناله شکايتي که بود و نيست/ آن همه دو بيتي آن هم غزل/ شرح بي نهايتي که بود و نيست/ عشق اگر چه گاه جلوه مي کند/ عاشقي حکايتي که بود و نيست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه خواهد اهل معنی زان عبارت ... که سوی چشم و لب دارد اشارت ... چه جوید از سر زلف و خط و خال ... کسی که اندر مقامات است و احوال... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وصال ممکن و واجب به هم چیست ؟ ... حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩ ۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩ ۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا ... از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا ... تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟ ... شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا ... ! (صائبتبریزی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن