✔ عـلـ[بابا]ــی
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب / تا روز نخفتیم من و شمع جگرتاب؟ / از دستِ دل سوخته و دیده ی خونبار / یک لحظه نبودیم جدا ز آتش و از آب / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephant Seals and King Penguins by Paul Nicklen
✔ عـلـ[بابا]ــی
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو! ... آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو! ... من بد کنم و تو بد مکافات دهی ... پس فرق میان من و تو چیست بگو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Great White Shark by David Caravias
✔ عـلـ[بابا]ــی
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد / ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را / به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو / اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را / ... ! [خاقانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
يار مردان خدا باش که در کشتي نوح / هست خاکي که به آبي نخرد طوفان را / برو از خانه گردون به در و نان مطلب / کان سيه کاسه در آخر بکُشد مهمان را / هر که را خوابگه آخر مشتي خاک است / گو چه حاجت که به افلاک کشي ايوان را / ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bison, Kansas by Joel Sartore
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wildebeests, Kenya by Murray Macdonald
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرغ بخت آمد به بام خانه ام اما پرید / دولت عشق تو را ایام داد، اما گرفت / از فریب روزگار ایمن مشو کاین بلهوس / بر سکندر داد مُلکی را که از دارا گرفت / ... ! [مهدی سهیلی – آذر 53]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکسی قدیمی ... از پیرمرد روستایی و چپق ِ خود ... ! [مرد سالخورده ی روستایی سعی در روشن کردن چپق خود با ذره بین را دارد]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن