✔ عـلـ[بابا]ــی
Ipanema Beach, Rio de Janeiro by Sasza Lohrey
✔ عـلـ[بابا]ــی
از خدا جوییم، توفیق ادب ... بیادب محروم گشت از لطف رّب ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عکسهای نشنال جئوگرافیگ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bay Bridge, San Francisco by Kristin Repsher
✔ عـلـ[بابا]ــی
Cotton Grass, Iceland by Jennifer Jesse
✔ عـلـ[بابا]ــی
Timber Wolves by Jacqueline Crivello
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا در تو خیال خاص و عام است / از عشق نفس زدن حرام است / تا هیچ و همه یکی نگردد / دعوی یگانگیت عام است / تا پاک نگردی از وجودت / هر پختگیی که هست خام است / ... ! [عطار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Little Owl, Spain by Andres Lopez
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیدنت آغاز یک حس بهاری در من است / آینه از شرح آن تصویر زیبا الکن است / اشک شوق است اینکه می بارد ز چشمانم مدام / رسم مهماندار بودن آب و جارو کردن است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Southern Masked Weaver by Jiri Slama
✔ عـلـ[بابا]ــی
Grand Canyon National Park by Ralph Lee Hopkins
✔ عـلـ[بابا]ــی
فریاد که آن مریم ،رنگی دگر است این دم / فریاد کز این حالت فریاد نمیدانم / زان رنگ چه بیرنگم ،زان طره چو آونگم / زان شمع چو پروانه ،یا رب چه پریشانم / ... ! [مولانا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 51 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن