✔ عـلـ[بابا]ــی
Cactus Bee, Arizona by Mark W. Moffett
✔ عـلـ[بابا]ــی
Caiman and Turtles, Guatemala by Anthony Davis
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی خواهم آمد و پيامی خواهم آورد ... در رگها نور خواهم ريخت و صدا خواهم در داد: ... ای سبدهاتان پُر خواب ... سيب آوردم ،سيب سرخ خورشيد ... ! [سهراب]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wildebeest, Serengeti by Peter Mortifee
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sandgrouse, Namibia Photograph by Frans Lanting
✔ عـلـ[بابا]ــی
7، 8، 9، 10 و 11 شهریورماه ... تهران تعطیل است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Cattle Egrets, India Photograph by Avinash Upadhyay
✔ عـلـ[بابا]ــی
از مجموعه عکس "بیوه مرد" ... [قاسم براتی] ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Tjøme, Norway by Audun Wigen
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب حیات من است خاک سر کوی دوست / گر دو جهان خرمی ست ما و غم روی دوست / ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار / فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست / ... ! [سعدی - اثر زیبای استاد یدالله کابلی خوانساری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
و نیمشبی من خواهم رفت؛ از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بستهاند ... و تو آنگاه خواهی دانست، خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالیست ... و تو آنگاه خواهی دانست، پرندهی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! ... که تنها ماندهای با روحِ خودت ... و بیکسیات را دردناکتر خواهی چشید زیرِ دندانِ غمت ... غمی که من میبرم ... غمی که من میکشم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Tigers, India Photograph by Steve Winter
✔ عـلـ[بابا]ــی
منتظر من نباش بانو ... از حوا شدنت جـــا میمانی! ... من آدم نخواهم شد ... از آدمها میترسم! ... تو بُرو ... من با خدا کنار میآیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن