✔ عـلـ[بابا]ــی
Western Breithorn by Victor Troyanov
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوباره طفل دل من بهانه ی تو گرفت / شبانه، گریه کنان راه خانه ی تو گرفت / به گاه رفتن تو اشک من ز دیده چکید / لبم به نغمه ی غمگین ترانه ی تو گرفت / ... ! [مهدی سهیلی – خرداد 49 ][ به بهانه ی سال روز پروازش]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Namsto Lake, Tibet by Jeremy Nielsen
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتند: فقرا كلیه هاشان تمام شد، قلب ها را می فروشند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مجنــون ... همیشه مرد نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي مرغ گرفتار ،بماني و ببينی ... آن روز همايون ،كه به عالم قفسي نيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یار دبستانی من ، با من و همراه منی / چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی / حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه / ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Flamingos, Kenya by Gina Pflegervu
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم / آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم / با آسمان مفاخره كردیم تا سحر / او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم / ... ! [حسین منزوی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hares, Italy by Graziano Capaccioli
✔ عـلـ[بابا]ــی
به همین گونه شعر می نویسم: ... مدادم را دستم می گیرم و می نویسم باران ... دیگر پروانه و باد، خود می دانند پاییز است یا بهار ... من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانبشان می فرستم ... ! [محمد شمس لنگرودی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن