✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ! ... آنقدر محبّت کردی که گویا من هیچ بَدی نکرده ام! ... بدی هایم را با محبت و کَرم خودت ، ببخش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سن هشتاد سالگی ... شما تقریبا همه چیز را فرا گرفته اید ... مصیبت فقط اینجاست که ... هیچ کدام را به خاطر نمی آورید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Chikuminuk Lake, Alaska by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چه زیستنم از بهانه خالی بود / به یُمن عشق، پُرم از بهانه های زیاد / اتاق کوچک من، از هوای «دوست» پُر است / اتاق کوچک من، بی هوای «دوست» مباد / ... ![سهیل محمودی - خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمري، پيِ آرايشِ خورشيد شديم / آمد ظلماتِ عصر و نوميد شديم / دشوارترين شكنجه اين بود كه ما / يک يک به درونِ خويش تبعيد شديم / ... ! [شفیعی کدکنی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Spring Field by Giuliano Mangani
✔ عـلـ[بابا]ــی
Eroded Landscape, Madagascar by Pascal Maitre
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عکسهای قدیمی ... عروسی در شمال ایران ... ! [ظاهراً ارباب / خان از عروس رو بر میدارد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hermit’s Trail, Grand Canyon by Akshay Sateesh
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تو ... فقط چشمهایت را دیدهاَم ... همینْ؛ کافیست ... ! [( رضا کاظمی ) نقاشی، زنی با چشمان آبی، مودیلیانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sandhill Cranes, Platte River by Joel Sartore
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن