✔ عـلـ[بابا]ــی
افکارم به هم میپیچد و رنج میکشد ،مانند زردآلویی ناشتا خورده ... در میان هوی و های دوزخیان باکره ... که چون ستارگان افتاده بر زمین، به انتظار نعره حنجره ای نشسته اند ... و من به اتفاقها ایمان می آورم ... و از تمام پاشیدگیِ این ذهن ،منتظرِ ذره ای میمانم که برایم نقش هسته زرد آلو را بازی کند ... اما تو هنوز میپنداری که من ... به هیزم های تَرت دلخوشم ... ! [امیر منتظری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل شکفته ! خداحافظ . اگر چه لحظه ی دیدارت / شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود / من و تو آن دو خطیم آری- موازیان به ناچاری- / که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود / ... ! [حسین منزوی - از مجموعه ی "با عشق در حوالی فاجعه"]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا مِهر سيهچشمان زسر بيرون نخواهد شد / قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد / مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینهْ حافظ / که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگخون نخواهد شد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بازآی که بازآید عمر شده ی حافظ ... هر چند که ناید باز ،تیری که بشد از شست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Astana, Kazakhstan by Gerd Ludwig
✔ عـلـ[بابا]ــی
آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی؟ / بنفشه برگ بیدم کی می آیی؟ / تو گفتی گل درآید من می آیم / وای گل عالم تموم شد کی می آیی؟ / ... ! [زندهیاد محمد نوری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Stargazer, Lake Malawi by Chris Cannucciari
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز / می برم جسمی و جان در گرو اوست هنوز / هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست / گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bandarban, Bangladesh by M Yousuf Tushar
✔ عـلـ[بابا]ــی
آرامش مرداب به دریا نبرازد ... زین بیشترم دم, بده آری به تلاطم ... شوقی که سخن با تو بگویم ، گذرم داد ... موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از هجـــر رخ یــــارم، غــم هــــای کهـن دارم / بنشین به کنار امشب، ای مـاه سخن دارم / پروانــه اگـــــر ســوزد، با شمـــع خود افـروزد / خورشید رخ جانان، داغی ست که من دارم / ... ! [حامد مرادی (وامق)]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Church of Rodel, Outer Hebrides by Jim Richardson
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن