✔ عـلـ[بابا]ــی
دچار يعني عاشق ... و فكر كن كه چه تنهاست ... اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بي كران باشد ... ! [سهراب ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Owyhee River, Idaho by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
به كوچه هاي شهر تو ،نسيم مي بَرَد مرا ... دوباره لمس مي كنم ،درخت خانه ي تو را ... و طعم ميوه هاي غم ، و شاخه هاي مرده را ... ! [فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sea Pens, New Zealand by Brian Skerry
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما بي غمانِ مستِ دل از دست داده ايم / همراز عشق و همنفس جام باده ايم / بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند / تا کار خود ز ابروي جانان گشاده ايم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میگفت : ... من در میان مردمی هستم که باورشان نمیشود تنهایــــم ... میگویند خوش بحالت که خوشحالی ... نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست برای دوست داشتن مــــــــن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Tundra Trek, Svalbard by June Jacobsen
✔ عـلـ[بابا]ــی
اغلب حرفهای جالبی میزد ... مثلاً میگفت : ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه گفتند : ... دیدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود ،انگار خودش نبود! ... و او غمگینتر از همیشه ... ! [افتاد، شکست، زیر باران پوسید ... آدم که نکشته بود ... عاشق شده بود ...]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonlit Canoe, Allagash River by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
Deer, England by Jim Richardson
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن