✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق از آتش اصل و نسب داری / از تیره ی دودی ، از دودمان باد / از خاک ما در باد، بوی تو می آید / تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد / ... ! [قیصر امینپور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود ... اما یگانه بود و هیچ کم نداشت ... به جان منت پذیرم و حق گزارم ! (چنین گفت بامدادِ خسته.) ... ! [احمد شاملو - 29 آبان 1371]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lake Assal, Djibouti by George Steinmetz
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتی کلاغ ... که آزادی را به زیبایی ترجیح داد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephants, Uganda by Joel Sartore
✔ عـلـ[بابا]ــی
Puffins, Maine by Jon Reaves
✔ عـلـ[بابا]ــی
اما ،اما من اين ميان ... دچار ِ نيش نيش ِ فکرهاي ِهست خود ... بر درون زبانه مي کشم به نيستن! ... فکر مي کنم به درد ،به زيستن ... ! [آرمان میرزانژاد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Springboks, South Africa by Morkel Erasmus
✔ عـلـ[بابا]ــی
در اندرون من خسته دل ندانم کيست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست / از آن به دير مغانم عزيز ميدارند / که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست / ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Zebras, Zambia by Craig Arnold
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن