✔ عـلـ[بابا]ــی
در کار عشقم یار دل , آگاهم از اسرار دل / غافل نیم از کار دل , وز کار دنیا غافلم / در عشق و مستی دادهام بود و نبود خویشتن / ای ساقی مستان بگو دیوانهام یا عاقلم ؟ / ... ! [رهی معیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Maya Tomb, Honduras by Kenneth Garrett
✔ عـلـ[بابا]ــی
چهارمین سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی عزیز ... ! [ روحش شاد ... ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bamboo Shoots by Sam Abell
✔ عـلـ[بابا]ــی
از مهر ِ دوستان ِ رياكار خوش تر است ... دشنام ِ دشمني كه چو آينه راست گوست ... ! [ پروين اعتصامي ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Farmers Market, California by Catherine Karnow
✔ عـلـ[بابا]ــی
چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم / وين آتش خندان را با صبح برانگيزم / گر سوختنم بايد افروختنم بايد / اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم / ... ! [سایه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگی عشق / که بسی نغمه درین پرده ی ساز است هنوز / از من و صحبت من زود چنین دست مدار / که مرا قصه ی جانسوز، دراز است هنوز / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Thorung La Pass, Nepal by Helmut Zhang
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد / به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد / در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران / به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد / ... ! [مولانا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن