✔ عـلـ[بابا]ــی
محبت ... جهها که نمیکند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Child and Water Buffalo, Vietnam by Denis Rozan
✔ عـلـ[بابا]ــی
اكنون در مشام ِ تيز ِ سگ خانه ،بوي سركش اسپند مي رويد ... و سيب مقدس بهشتي ،در دهات تن من ! ... بيدار خواهم شد براي روزجاودان ... در خنكاي آبشار و سبزينه ي چمن ... ! [آرمان میرزانژاد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سنگ پُر کردی ز دامن از جهان ... هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان ... از خیال سیم و زر ، چون زر نبود ... دامن صدقت دَرید و غم فزود ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Storm Clouds, Utah by Steven Besserman
✔ عـلـ[بابا]ــی
از خانه که می آیی ... یک دستمال سفید ،پاکتی سیگار ،گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور ... احتمال گریستن ما بسیار است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا کجای قصه ها ،باید ز دلتنگی نوشت ... تا به کی بازیچه بودن در گذار سر نوشت ؟ ... تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ... یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد ؟ ... بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ... خسته ایم از زندگی با قصه های بیشمار ... ! [نجمه زارع]
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستم، دلم، سرم، نه ؛ تنم درد میکند ... دستم که میزنی ،بدنم درد میکند ... جوراب و کفش من، کت و شلوار آبیام ... تا دکمههای پیرهنم، درد میکند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شکایت کند نوعروسی جوان ... به پیری ز دامادِ نامهربان ... ! [بوستان / در عشق و شور و مستی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن