✔ عـلـ[بابا]ــی
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ / یا او سر ما به دار سازد آونگ // القصه درین زمانهٔ پرنیرنگ / یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ / ... ! [فرخی سیستانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ناگهان عشق ... آفتابوار نقاب برافکند ... و بام و در به صوت ِ تجلی درآکند ... شعشعه آبی آذرخشوار فروکاست ... و انسان برخاست ... ! [ شاملو ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتم صنما لاله رُخا دلدارا / در خواب نمای چهره باری یارا // گفتا که رَوی به خواب بی ما وانگه / خواهی که دگر به خواب بینی ما را ؟ / ... ! [ابو سعید ابوالخیر]
✔ عـلـ[بابا]ــی
حکیمی را پرسیدند : ... از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟ ... گفت : ... آن که را سخاوت است ،به شجاعت حاجت نیست ... / نبشته است بر گور بهرام گور ... که دست کرم به ز بازوی زور / ... ! [ گلستان / در اخلاق درویشان ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر تن خورشيد ميپيچد به ناز ... چادر نيلوفري رنگ غروب ... تک درختي خشک در پهناي دشت ... تشنه ميماند در اين تنگ غروب ... ! [فریدون مشیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم / نه ترسا نه یهودم من، نه گبرم نه مسلمانم / نه از دنیا نه از عقبی نه از جنت نه ازدوزخ / نه از آدم نه از حوّا نه از فردوس و رضوانم / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما / دردا که نیستت خبر از روزگار ما / در کار تو ز دست زمانه غمی شدم / ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما / ... ! [ انوری ابیوردی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مراسم رونمایی از چهار عنوان کتاب نگاه تازه شعر [ سری دوم ] ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاهَت ... بذر محبت در دلَم پاشید ... رنگ زردم را ببین ... فصل درو نزدیک است ... ! [ ناصر رعیت نواز ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کسی را میشناسی که ... شیشهی پنجرهای را بند بزند ... پیش از آن که بِرَوی ... پیش از آنکه بشکند؟ ... ! [کیکاووس یاکیده]
✔ عـلـ[بابا]ــی
فقط یک سئوال پرسیده ؟ ... [ بدون هیچگونه پیشداوری ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن