✔ عـلـ[بابا]ــی
Bottlenose Dolphins in Surf by Andrew Wong
✔ عـلـ[بابا]ــی
اشتباه میکنند بعضیها که اشتباه نمیکنند ! .... بايد راه افتاد، . مثل رودها که بعضی به دريا میرسند ، بعضی هم به دريا نمیرسند ... رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فردوسی پور: بالاتلی بی شباهت به "سرندیپیتی" هم نیست ... ! ( هِی وایِ من )
✔ عـلـ[بابا]ــی
همچنان مشتاق تلنگرهای گرمتان هستیم ... ! ( فعلا 265 بار )
✔ عـلـ[بابا]ــی
برخورد یک آلمانی نحیف (دوچرخه) ... بایک چینی قوی هیکل (ماشین) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
او : امـــروز یه احساس خیــلی خــــوبی بهم دست داد ... من : خوب چکار کردید ؟ ... او : مـــنم بـــهش دست دادم … من : اميدوارم خير باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كاش دنيا ... برای يكبار هم كه شده بازيش را به ما میباخت ... آخر چه لذتی دارد اينهمه بُردهاي تكراری ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
مانده ام روزی اگر باز بیایی به زمین ... چه بلایی به سر «اهل نظر» می آید ؟ ... ! مانده ام لحظه ی پیچیدن عطر تو به شهر ... ملك الموت پی چند نفر می آید؟ ... ! (كاظم بهمنی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 2 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن