✔ عـلـ[بابا]ــی
نفس اگر امان نداد ، روی خوشی نشان نداد ... رفت و دوباره برنگشت ، مرا دوباره جان نداد ... دست و زبان من تو باش ، نامه رسان من تو باش ... حافظه ی تبار من ، نام و نشان من تو باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه میگفت ... باور کن ، خیلی حرف است ... وفادار دستـهایی بـاشی ، که حتی یکبار هم لمســشان نکرده ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بس که اطوار تو هریک ز دگر خوبترست ... التفاتی ز جفایت بوفا نتوان کرد ... ! (الفت اصفهانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
جمع کردم در خم زلفت دل سرگشته را ... هیچ دل یا رب ,پریشان گرد و هر جائی مباد ... ! (بابا فغانی شیرازی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوای یار و دیارم نمی رود از یاد ... ز جور یار مگو و ز غم دیار مپرس ... (نیاز کرمانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
می توانم چهار فصل را ... مجاور هم بر چهار صندلی لهستانی بنشانم ... و بشنوم که حرف حساب شان چیست ... اما تو چنان نیستی که من ! ... به حضور خود در آینه نیز شک می کنم ... آه که چقدر این دو روزه ی زندگی مشکل داشت ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر ... هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Serra da Leba, Angola by Kostadin Luchansky
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای من که در بندم ،چه اندوه آوری ای تن ... فراز وحشتی داری ،فرود خنجری ای تن ... غم آزادگی دارم به تن دلبستگی تا کی ؟ ... به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی ... ! (ایرج جنتی عطایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ / پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ / خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی / از سلخ به غره آید از غره به سلخ / ... ! (حکیم خیام نیشابوری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن ... که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست ... ! (خواجه رندان حافظ شیرازی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن