✔ عـلـ[بابا]ــی
از برای دیدنت سرمست و خوش / شهر ها را یک به یک پیموده ام / از وراء کوه ها بگذشته ام / در شقایق عشق را جوئیده ام / خانه ی تاریک دل با یاد تو / روشن از صبح ازل بنموده ام / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باد پولک هایم را می بُرد ... و من آنقدر عمیق بود خوابم ... که نمی فهمیدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حکایت درویش و دخترک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمین در انتظار تولد یک برگ ... من در حال شمارش معکوس ... صفر همیشه پایان نیست ... گاه آغاز پرواز است ... ! (قدسی قاضی نور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر دستم رسد بر چرخ گردون ... از او پُرسم که این چین است و آن چون ... یکی را میدهی صد ناز و نعمت ... یکی را نان جو آلوده در خون ... ! (بابا طاهر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد / رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد / سر من مست جمالت دل من دام خیالت / گهر دیده نثار کف دریای تو دارد / ... ! (مولانا - خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ice Canyon, Greenland by James Balog
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hawksbill Turtle, Barbados by Charltie Hamilton James
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن ... خوشا مُردن ... خوشا از عاشقی مردن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 57 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن