✔ عـلـ[بابا]ــی
ما در عتاب تو می شکوفیم ،در شتابت ... ما در کتاب تو می شکوفیم ... در دفاع از لبخند تو ... که یقین است و باور است ... دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در زبده الدعوات روايت كرده است كه رسول خدا (ص) به خانه حضرت فاطمه(س) آمد . امام حسن را بيمار يافت و اين منظره بر آن حضرت خيلي گران آمد . جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمد تعليم كنم تو را دعايي كه با آن فرزندت از ناخوشي خلاص گردد و بخواند : اللهم لا اله الا انت العلي العظيم ذو السلطان القديم و المن العظيم و الوجه الكريم لا اله الا انت العلي العظيم ولي الكلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح. پس حضرت اين دعا را خواند و دست خود را بر پيشاني امام حسن (ع) گذاشت و شفا يافت ... ! (برای شفای دوستمان التماس دعا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دل چو حقیقت جهان هست "مَجاز" / چندین چه خوری تو غم از این رنج دراز / تن را به قضا سپار و با درد بساز / کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز / ... ! (حکیم خیام نیشابوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
شـازده کـوچولو تـولـدت مبـارک ... همیشـه در دل مـردمـان زمیـن خـواهـی مـانـد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس ... نتوان کرد ز بی دردی «شیرین» فریاد ... کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است! ... عشق در جان کسی ریختن است ! ... کار فرهاد بر آوردن میلِ دلِ دوست ... خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن ... خواه با کوه در آویختن است ... رمز شیرینی این قصه کجاست؟ ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ساعت هشت و نیم وارد مدینه شدیم .......تا به حال همچه دردی نداشته ام بگمانم بعلت این لنگه و پاچه ی باز باشدوآخر زیر این دشداشه فقط یک شلوار کوتاه بپا دارم . خدایی بود عقل کردم و از جده یک پتو خریدم . وگرنه در همین قدم اول قزلقورت کرده بودم ...آه! بابا تو هم ! آمده ای حج و آنوقت اینهمه در بند خود بودن؟اگر مردی این دواخانه ی قراضه سفری را فراموش کن. و اصلا خودت را ... ! (جلال آلاحمد / خسی در میقات)
✔ عـلـ[بابا]ــی
حکایتی شیرین ... از قند !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 22 ساعت و 42 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن