✔ عـلـ[بابا]ــی
" من از آن روز که دربند توام آزادم " ... پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم / من که در هیچ مقامی نزدم خیمهی اُنس ... پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق که میشوی ... همه چیز بی علت می شود ... وتمام دنیا علت میشود ... تا عشق را از تو بگیرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگار ... خـــــــواب هم که باشی ... آدم ها تــــعبیرت می کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خداوند ... براي دشواريهاي زندگي سه راه قرار داده است : . . . . . . . . . . خنده، خواب و اميد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورَد ... آقای نخست وزیر دود نمی کشد ... آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد ... ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند ! کاش گفته می شد : آقای نخست وزیر مست است ... آقای نخست وزیر دودی است ... اما حتی یک فقیر میان مردم نیست ... ! ( برتولت برشت )
✔ عـلـ[بابا]ــی
قلــبهای پـــاک ... از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــرند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از اندازه گلیمهایمان ... و دهانهایمان ... گفتند ... اما،هیچگاه از اندازه آرزوهایمان حرفی نزدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سکــــــوت می کنم و عشـــــــــــــــق در دلم جاری است ... این شگفت انگیزترین نوع خویشتن داری ست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از توممنونم اى فراسوى خيال، اى هوايت نفس ايمانم، اى كه اميد به قلبم دادى، اى كه ازعشق سخن سردادى ... از تو ممنونم اى شادى افسانه عشق ... ! (مستانه مریم )
✔ عـلـ[بابا]ــی
خواهم ورقی نوشتن از عشق ... کآسان نتوان گذشتن از عشق ... عشق است طریق آشنایی ... دل یافت ز عشق روشنایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش / مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش / این صورتش بهانهست او نور آسمانست / بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش / ... ! (مولانا)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 57 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن