✔ عـلـ[بابا]ــی
تمرین عاشقی با ما ؟ ... اجرای عشق و دلدادگی با کی ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یاد من باشد تنها هستم ... دلم تنگ نیست اما ... تنها منتظر بارانم ... تا قطره هایش بهانه ایی باشند برای نمناک بودن لحظه هایم ... و اثباتی بر بی گناهی چشمانم ... ! ( زنده یاد خسرو شکیبایی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به کوچه های ذهن من ... هنوز رد پای تو ... شِکوه نکن ز فاصله ... نمی رسد صدای تو ... ! (فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست / این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع / آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت / آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون درخــتی خشک ... چشم انتظارم ... بهار ؟ ... یا هیزم شکن پـیــر ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنگول را که خوردی ... لااقل از لباس میش بیرون بیا ... قصه ات عجیب تکراریست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
او که رفت ... مرگ آستینش را بالا زد ... ومن تقلا کردم ... " نکند آخرین همسفرم باز من را بگذارد سر راه " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفت : ووییییییییییییی ،نننننچ ،ایشششش ،اَه ... و اضافه کرد ... هر که می گوید این شعر نیست ... عاشق نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم برای تو ... مثل قناری به قفس دلتنگ است ... دلم این بار دعا می خواهد ... یک دعا از ته دل ... از همان عمق وجود ... این خیال است که می گوید ... اند کی صبر سحر نزدیک است ... راستی این بار "سحر رخت خوابش نیلی است" ... ! (دعای نیمه شعبان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ماهی قرمز ... ماهی قرمز کوچک حوض تنهاییم ،بی کرانِ دریا می خواهد ... کاش ساحل امنی بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در بندها بس بنديان ، "انسان" به "انسان" ديده ام ... از حكمبر تا حكمران ، "حيوان" به "حيوان" ديده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه ما ... فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم ... که جهان را بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم ... ! (سید علی صالحی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دقت کردهاید ... وقتی شخصی میگوید : «اگه یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟» ... نگران می شویم ؟ ... ویاد تمام دروغها و کارهای بدی که انجام دادهایم میافتیم ؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 40 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن