✔ عـلـ[بابا]ــی
آنروز که سینه هایمان پر شد از هوای مجازی ... و لبانمان هیچ جاری ساخت ... آنروز رنگ چشمهایمان خاکستری خواهدشد ... و من در تیرگی خاکستر چشمها فرو خواهم رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما گدایان خیل سلطانیم / شهربند هوای جانانیم / بنده را نام خویشتن نبود / هر چه ما را لقب دهند آنیم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نیمی از عمر را ... به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم ... نیمی دیگر را ... در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش که جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی / کاش از پی صد هزار سال از دل خاک / چون سبزه امید بر دمیدن بودی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تصاویر شگفت انگیز از سراسر دنیا ... 11- The Sky Walker ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون شکست آیینه، حیرت صد برابر میشود ... بیسبب خود را شکستم تا ببینم کیستم ... زندگی در برزخ ِ وصل و جدایی ساده نیست ... کاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در جستجوی اهل دلی ... عمر ما گذشت ... جان در هوای گوهر نایاب داده ایم ... ! (رهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زخـمـی كـهنـه ام ... سایـه ی رنـجی پـایان یـافتــه ... و بـه لـمـس ِ سرانـگشتـانـت بـر سایـه ی ایـن زخم ... دلـخوشم ... ! ( شمـس لـنگـرودی )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن