✔ عـلـ[بابا]ــی
دانه ای می کاری از بهر ثمر / آرزویت باشد از آن یک گوهر / گر گهر آید نصیبت در مراد / خواستت افزون شود از روزگار / گفتمت یکباره با تو این سخن / تا گرفتارت نسازد اهرمن / گوهر ذاتت بود در اصل خویش / سیقلش می باید این گوهر ز خویش / ... ! ((صمد نارونی))
✔ عـلـ[بابا]ــی
قهوه ام را تُرک می خورم ... محبوبه ام را تَرک می کنم ... این فال را هر جور که بگیرم ... تلخ خواهد بود ... ! (سیامک تقی زاده)
✔ عـلـ[بابا]ــی
“Rostam”, un personaje de “Shahnameh” del poeta iraní, “Ferdowsi” - Taracea
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه بهاری ست، خدا را ! که در این دشت ملال / لاله ها آینه ی خون سیاووشانند / آن فرو ریخته گل های پریشان در باد / کز می جام شهادت همه مدهوشانند / نامشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد / تا نگویند که از یاد فراموشانند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما گنهکاریم، آری جرم ما هم عاشقی است / آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟ / زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است / بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من تشنه ام اما نه تشنه آبم / من تشنه آب عشق بوترابم / اي ساقي كربلا مكرر / جامم بده از شراب كوثر / گر مست ميم كني تو ساقي / دم ميزنم از ولاي حيدر / ... ! تولد نماد عشق و وفا ،مبارک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Scarlet Macaws by Mattias Klum )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن