✔ عـلـ[بابا]ــی
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد / از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
منظره کوهستان ... و تصویر صورت انسان !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تهیدست ... ! (پروین اعتصامی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
قاصدك! در دل من ،همه كورند و كرند ... دست بردار ازين در وطن خويش غريب ... قاصد تجربه هاي همه تلخ ،با دلم مي گويد ... كه دروغي تو دروغ ... كه فريبي تو فريب ... ! (اخوان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاهی در سکوت ... ! (مهدی سهیلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتمش در عشق پا برجاست دل / گر گشایی چشم دل، زیباست دل / گر تو ذورحمان شوی دریاست دل / بی تو شام بی فرداست دل / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر ... که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گریه و تنهایی و خواب ... عکس تو در حجم یک قاب ... ضربه های قلب بی تاب ... باز هم آئینه و آب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاه کُن که غم درون دیدهام / چگونه قطره قطره آب میشود / چگونه سایۀ سیاه سرکشم / اسیر دست آفتاب میشود / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن