✔ عـلـ[بابا]ــی
ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آن چه می پنداشتیم // شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت / ما ندانستیم و صلح انگاشتیم ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
حرفی که مهر نیست در آن، ناشنیده باد ... دستی که نیست دست محبت، بریده باد ... ! (مهدی سهیلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لشکر خواب آورد بر دل و جانت شکست / شب همه شب همدم دیده ی بیدار باش // در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن / تو به یکی زندهای از همه بیزار باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Sanaga-Yong Chimp Death by Monica Szczupider )
✔ عـلـ[بابا]ــی
یاد باد آن کو به قصد خون ما / عهد را بشکست و پیمان نیز هم // هر دو عالم یک فروغ روی اوست / گفتمت پیدا و پنهان نیز هم ... ! (حافظ ☼خط زیبای استاد لیلی منتظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Butterflies, Brazil by Zig Koch )
✔ عـلـ[بابا]ــی
فغان که در طلب گنج نامه مقصود / شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد // به کوی عشق منه بیدلیلِ راه قدم / که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل ما ،گویِ وفا در کفِ چوگانِ جفاست ... نَرَمَد گوی اگر در کف چوگان بدهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمی دانم دلم از چی گرفته؟ ... برای ریزش باران چه دیر است ... کسی پروانه ها را برده با خود ... به آن جایی که شب هایش اسیر است؟ ... ! (فریبا شش بلوکی - کتاب آئینه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از در درآمدی و من از خود بِدَر شدم / گویی از این جهان به جهان دگر شدم // گویند روی سرخ تو «سعدی» چه زرد کرد؟ / اکسیر «عشق» در مِسَم آویخت زر شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش ... انسان ها همانگونه که از «بلندی» می ترسیدند ... از «پستی» نیز بیم داشتند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن