✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Durban, KwaZulu-Natal South Africa by Justin Klusener )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Impalas, Kruger National Park by Dave Estment )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشقش آتش بود ،کردم مجمرش از دل چو عود ... آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت ... ! (عطار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم ... به اندازه ی غم تو را دوست دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غیظم گرفت از این که ... این همه واژه بی هیچ نقش ِ روی تو ... از خامه خیال بر بستر سپیدی کاغذ فرو چکید ... شعری که بی نشان تو باشد ... نگفتنی ست ... ! (حمید مصدق)
✔ عـلـ[بابا]ــی
و من ... به پشت گرمی تو، قد می کشیدم از دل تاریکی. در جذبه های رفعت ... هرگز مگر کسی ، به آوار، اندیشه کرده بود؟ ... که ما ؟ ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Vervet Monkeys by Johannes de Wet )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای تو دور از من و ... از من بیزار ... بار دیگر به من ارزانی دار ... شعر نابِ دیدار ... ! (حمید مصدق)
✔ عـلـ[بابا]ــی
الا یا ایها الساقی ... کجا شد آن می ِ باقی؟ ... نمی بخشد شفا زخم ِ زبان را ... هیچ تریاقی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو کوته دستیم میخواستی وَرنَه, منِ مسکین ... براه عشق اگر از پا در افتادم , بسر رفتم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوش تا جامهٔ فرصت ندری / درزی دهر، نه آگه ز رفوست // تا تو آبی به تکلف بخوری / نه سبوئی و نه آبی به سبوست // غافل از خویش مشو، یک سر موی / عمر، آویخته از یک سر موست ... ! (پروین اعتصامی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن