✔ عـلـ[بابا]ــی
زنها ... تنهایی هاشان را گریه می کنند ... و مردها ... گریه هاشان را تنهایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Seljalandsfoss, Iceland by Claudio Coppari )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عارفان درویش صاحب درد را / پادشا خوانند گر نانیش نیست / ماجرای عقل پرسیدم ز عشق / گفت معزولست و فرمانیش نیست / درد عشق از تندرستی خوشترست / گر چه بیش از صبر درمانیش نیست / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرایدِسایپا ... کماکان مطمئن ... ! فرمان پذیری عالی چرخ های عقب، به دیگر امكانات منحصر به فرد این خودرو اضافه شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ماهي روشن چشمم آيا ... باز در چشمه شفاف دلم خواهد خفت؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وه ... چه بيگانگي غمناكي ... ! آخ ... اين فاصله ها را ... كه چه بيدادگرند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Sailboats, Borocay,Philippines by Ken Michael Jon Taarup )
✔ عـلـ[بابا]ــی
باغ را اين تب روحي به کجا برد که باز ... قمريان از همه سو خانه به دوشند همه ... ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر، ببار ... بيشه و باغ به آواز تو گوشند همه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امید نوبهار من ... لبی به خنده باز کن ... ببین چگونه از گلی ... خزان باغ ما بهار می شود ... (سیاوش کسرایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Mount Mayon,Philippines by Jeric Mariano )
✔ عـلـ[بابا]ــی
روی دیوار کلیسایی نزدیک درب ورودی نوشته بودند ؛ اگرازگناه خسته شدي، وارد شو ... و یک خانمي زيرش نوشته بود ؛ اگر نه ،با اين شماره تماس بگيريد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوره ای شده استكه ... حاضریم جای "پت" باشیم ... ولی ... یک دوست واقعی مثل "مت" ... داشته باشیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه ... بر شانه های خسته ام دستی کشیدم ... بر شانه هایم انگار جای خالی چیزی ... چیزی شبیه بال احساس می کردم ... ! (قیصر امین پور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
روبروی بهشت نشسته ام ... و جهنمی از دلتنگی با من است ... تا پل دستانت فرسنگها فاصله دارم ... بی تاب وخسته ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن