✔ عـلـ[بابا]ــی
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت ... بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت ... آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد ... گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو نه در دیروزی ... و نه در فردایی ... ظرف امروز پر از بودن توست ... شاید این خنده که امروز دریغش کردی ... آخرین فرصت همراهی با امید است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بودي فردا ، پشت اين پنجره ها ، غنچه اي مي رويد ... و کسي مي آيد ، روشني مي آرد ... ديرگاهيست که من ، پشت اين پنجره ها منتظرم ... ولي اينجا حتي ، رد پايي هم نيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر عاشقی سر مشوی از مرض / چو «سعدی» فرو شوی دست از غرض / فدایی ندارد ز مقصود چنگ / وگر بر سرش تیر بارند و سنگ / به دریا مرو گفتمت زینهار / وگر میروی تن به طوفان سپار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رنج بردن باعث فهميدن ميشود ، تا جايى كه ... روزي از خودِ فهميدن بيشتر رنج مي برى ... و آنجاست كه ... روياى ندانستن؛ *دعاى شبانه ات* ميشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشقتر از این بودم اگر فاصله ها را ... این آینه ی شب زده تکرار نمی کرد ... عاشقتر از این بودم اگر هق هق ما را ... این سایه ی سرما زده انکار نمی کرد ... ! (یغما گلرویی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند ... کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند ... در سایه های شب تو را تنها نوشتند ... سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها یک برگ مانده بود،درخت گفت: منتظرت می مانم ... وبرگ گفت: تا بهار خداحافظ ... بهار آمد ولی درخت ... عشقش را در میان انبوهی از برگها ... گم کرده بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ / بهر ملامتم همه گردم کشیده اند / کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق / با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رخنه ای نیست دراین تاریکی ... در و دیوار به هم پیوسته ... سایه ای لغزد اگر روی زمین ... نقش وهمی است ز بندی رسته ... نفس آدم ها سر به سر افسرده ... ! (سهراب)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کلیــــد در گنجیــــنهی اســــرار ازل / عقل دیوانهی گنجی که به ویرانهی تست / شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل / هر که توفیق پری یافته پـــــروانهی تست / ... ! (شهریار)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن