✔ عـلـ[بابا]ــی
نه، اينجا نه ... پنج قدم به موازات نگاهم بپيچ به چب ... نگاهم كن، خوب نگاهم كن ... و به من بگو ... من كي مُردم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرگم را انکار نکن ... تو حتا میدانی کجا به خاک سپرده شده ام ... تو همه چیز را میدانی، منتظرم نباش ... بعید میدانم برگردم ... حتا به خواب هايت ... ( بهار كيان افراز )
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه ... سالها از نداشتنت میگذرد ... ولي باور کن ... هنوز عاشقانه دوست میدارمت ... باور کن ناباور عشقم ... ! (بهار كيان افراز)
✔ عـلـ[بابا]ــی
این روزها که می گذرد ... هر روز احساس می کنم ... که کسی در باد فریاد می زند ... احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود ... یک آشنای دور ... صدا می زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( The Pyramids of Giza by Jochen Schlenker )
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد / شک از تو وام كردم و در باورم زدم // از شادیم مپرس كه من نيز در ازل / همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلــم ز نازکـی خود شکست در غـم عشــق / و گـر نـه از تـو نیــایــد که دلشـکـــن باشی // خمــوش «سایه» که فریــاد بلبـل از خامی ست / چو شمع سوخته آن به که بیسخن باشی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هفت مورد كه بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند ... ( از دید گاندی )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن