✔ عـلـ[بابا]ــی
شیشه ی پنجره را باران شست ... از دل من اما ... چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟ .... ! (حمید مصدق)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دست های تو ... تصمیممی بود که ... باید می گرفتم و دور می شدم ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ارزش محبت ... به استمرار آنست ... نه مقدار آن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواستم که ولوله بر پا کنم ولی ... با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی ... « بايد » به جای « شايد » و « آيا » بياورم ... فکری به حال « گرچه » و « اما » کنم ولی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مذهب، اگر پیش از مرگ، به کار نیاید ... پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد ... ! ( شریعتی / مجموعه آثار 8 / نیایش / ص103 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Iguazu Falls by Sharmy Francis )
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری ... که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود ... اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما ... بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش از آفتاب یاد بگیریم که ... بی دریغ باشیم در غم ها و شادیهایمان ... حتی در نان خشکمان ... و کاردهایمان را ... جز برای قسمت کردن بیرون نکشیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طاووس سفید ... ! (گونهای بسیار کمیاب)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ره تو ،رونده را در قدم نخستمین ... نیست به نیست میفتد ... هست به هست میرود ... ! (عطار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( "Christ the Redeemer," Rio de Janeiro by Christian Heeb )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن