✔ عـلـ[بابا]ــی
مهم نیست چقر امکانات دراختیار دارید ... اگر ندانید چگونه از آنها استفاده کنید ... هیچگاه کافی نخواهند بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
توزیع فقر ... ! (هادی حیدری )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Geothermal Park, Rotorua by Rachael Gordon )
✔ عـلـ[بابا]ــی
من این درویشی و عسرت به سلطانی نخواهم داد ... که این تاج از سر عشق ست و صد ملک جهان ارزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من او بُدَم ،من او شدم ... با او بُدَم ،بی او شدم ... در عشق او چون او شدم ... زین رو چنین بی سو شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایدهای خلاقانه جهت تزئین دیس ماکارونی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یکی از عقل میلافد ،یکی طامات میبافد ... بیا کاین داوریها را ،به پیش داور اندازیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد / نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد // چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان / که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خردمند مردم هنرپرورند / که تن پروران از هنر لاغرند / زراندودگان را به آتش برند / پدید آید آنگه که مس یا زرند / برو اندرونی به دست آر پاک / شکم پر نخواهد شد الا به خاک / ... ! ((بوستان))
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود // گویند سنگ لعل شود در مقام «صبر» / آری شود ولیک به «خون جگر» شود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و من این گیاه تنها ،به گلی امید بسته ، همه شاخه ها شكسته ... به امیدها نشستیم و به یادها شكفتیم ... گل من تو راز ما را به كدام دیو گفتی؟ كه بریده ریشه مهر و شكسته شیشه ی دل ؟ ... که در آن سیاه منزل، به هزار وعده ماندیم و به یك فریب خفتیم ؟ ... ( م.آزاد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه عمر برندارم ،سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم ،که تو در دلم نشستی / تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن