✔ عـلـ[بابا]ــی
عازم یک سفرم؛ سفری دور به جایی نزدیک ... سفری از خودِ من تا به خودم ... مدتی هست نگاهم به تماشای خداست؛ و امیدم به خداوندی اوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تـلـخ اســــت باور ... نبودن آنهــا کـه می توانســتــنــد باشــنـد ... و تـلـخ تـر اســـت امروز ... باور آنهــایی کـه ... ادعای ماندن دارنــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ردپای خوبان ... هیچگاه از کوچه های خاطرات ... شسته نخواهد شد ... ! ( با هیچ بارانی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدمهــــا میروند چون بهانـــــ ـه ای برای ماندن ندارند ... همــــان آدمهـــا بر میگردند چون می فهمنــــد ... برای ماندن " بهانه لازم نیستـــ " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میگویند : هر کس برای زندگی بهایی می پردازد ... بعضی ها بهای رفتن ... بعضی ها بهای ماندن ... ما برای کدام ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرواز كن آنگونه كه ميخواهي ... و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه ... ميخواهند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود ... مـــن همیــن جا کنار قـــول هـایت ... درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت ... و در عمــــق نبـــودنت ... محـــــکم ایــستاده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مَبر از یاد مرا ... و بدان بی تو نمیماند هیچ ... از همه آتشِ من حتّی ... دود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل اگر بستي، محکم نبند ... و مراقب باش، گره کور نزني ... چون فاجعه خواهد بود ... آنگاه که او ميرود و تو ميماني و يک گره کور ... باچشمانی بی سو ، و دهانی بی دندان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Tail of Plane in Flight by Bruce Dale )
✔ عـلـ[بابا]ــی
قطعا ... روزی صدایم را خواهی شنید ... روزی که ... نه صدا اهمیت دارد ... نه روز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لوبیای سحرآمیز ... تراریخته 2012 ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن